مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
328
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
و قنطوريون « 1 » و تخم حنظل « 2 » كنند و تابهء گرم كرده بالاى تافتهء نمدى بر سرش نهند و اين بر تقديرى باشد كه بلغمى باشد و علامتش سفيدى رنگ و علامات بلغم و تقدّم اسباب تولّد « 3 » آن ؛ و از خون مىباشد . علامتش سرخى روى و چنان نمايد كه مخنوق « 4 » است و پرى رگهاى گردن و غير آن و از پيشانى عرق آمدن و تنفّس بىغطيط « 5 » باشد و غطيط آوازى است كه از مخنوق يا از گلوى بعضى مردم فربه در خواب بيرون آيد . علاجش فصد قيفال و حجامت بر « 6 » ساق پس حقنهء نرم ؛ و از ورم دماغ مىباشد . علامتش تقدّم تب و علامات و اورام دماغ و از اين قبيل بود آنچه از سقطه و ضربه واقع شود . زيرا كه ورم غشا كه از سقطه و ضربه حادث شده باشد موجب آن گردد . علاجش علاج اورام دماغ . فصل نهم : در فالج و استرخا امّا فالج در عرف بطلان حسّ و حركت نصفى از بدن بود در طول و سبب آن فرو ريختن فضلهء رطوبى بود از بطون دماغ به اعصاب آن جانب . پس منع كند قوّهء حسّ و حركت را از نعوظ « 7 » در آن ؛ يا « 8 » نعوظ كند ، ليكن اعضا به واسطهء فساد مزاج به سردى و ترى متأثّر نشود . گاه بود « 9 » كه افعال طبيعى نيز به سبب فساد مزاج باطل گردد . پس در عضو ضمور « 10 » ظاهر گردد و گاه بود كه هر دو جانب را فرا رسد و تمام بدن غير روى مفلوج گردد و اين
--> ( 1 ) . قنطوريون : دوايى است و آن دو قسم است : كبير و صغير . كبير آن را قنطوريون غليظ خوانند . برگ آن به برگ گردكان و بارش به خسكدانه ماند و صغير آن را قنطوريون دقيق گويند . برگ آن به برگ پونهء صحرايى مىماند . ( لغتنامه ) . ( 2 ) . حنظل : را علقم خوانند و تخم وى هبيد خوانند به عربى كبست و به شيرازى كوست خونند و به كرمانى خر زهره و لفظى ديگر خربزه روباه گويند و نر و ماده بود . ماده سفيد بود . تخم آن شربتى نيم درم با عسل و با ادويه دانگ و نيم بود . ( اختيارات ، ص 130 ) . ( 3 ) . ل : - تولّد . ( 4 ) . ل : خناق : ف ( زير خط ) : + خناق . ( 5 ) . غطيط : غريدن شتر و بانگ كردن آن را گويند و آواز خرخر كه از گلوى بعضى مردم در خواب كامل برمىآيد . ( لغتنامه ) . ( 6 ) . ف : - بر . ( 7 ) . نعوظ : انگيز ، تحريك ( لغتنامه ) . ( 8 ) . س : - يا . ( 9 ) . ل ، ف : باشد . ( 10 ) . ف ( زير خط ) : + لاغرى .